عمه‌خانم كه مي‌خواست هر طور شده دست ما را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده‌ي دختر صحبت كرد تا راضي شدند فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرطیكه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه برويم سركار، اين طوري شد كه دوباره رفتيم خواستگاری!

پدر دختر گفت: و اما . . . مهريه، به نظر من هزارتا سكه طلا. . .

تا اسم هزار سكه طلا آمد، بابام بلند شد كه برود! فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: مهريه را كي داده كي گرفته؟ بابام نشست اما مثل برج زهر مار. پدر دختر گفت: اگر نمي‌خواهيد، مي‌توانيد برويد سراغ يك خانواده‌ي ديگر.

بابام گفت: نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.

- پس چرا بلند شديد؟

بابام كه حسابي كفري شده بود، گفت: بلند شدم كمربندم را سفت كنم، امرتان را بفرماييد.

پدر دختر گفت: بله، هزار تا سكه‌ي طلا، دودانگ خانه…

بابا دوباره بلند شد! باز بستگان گفتند خانه به اسم زن يا مرد، فرقي نمي‌كند. هر دو مي‌خواهند با هم زندگي كنند!

و بابام با اوقات تلخي نشست. پدر دختر پرسيد: باز بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟ بابام گفت: نخير! دفعه‌ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي‌كردم!

پدر دختر گفت: داشتم مي‌گفتم. دودانگ خانه و يك حج. مبارك است ان‌شاء‌الله!


بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: چي‌چي را مبارك است؟ مگر در دنيا فقط همين يك دختر است؟و تا به خودمان بجنبيم،كفش‌هايمان توسط پدر دختر به كوچه پرواز كردند. ما هم كفش‌ها را پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه!

مگر عمه‌خانم دست‌بردار بود؟ آن‌قدر رفت و آمد تا پدر دختر را راضي كرد فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.

پدر دختر گفت: و اما شيربها، بهتر است دو ميليون تومان باشد…

زير چشمي نگاه كرد و وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد: به اضافه وسايل چوب.

بابام حرفش را قطع كرد: منظورتان از وسايل چوب همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخي گفت: نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان!

بابام گفت: پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد. ناهارش را هم روي زمين مي‌خورد. اهل مبل هم نيست!

پدر دختر گفت: ولي اين‌ها اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي‌رود.

و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش‌هاي ما رفت وسط كوچه.

دوباره عمه خانم دست به كار شد. انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختر را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند و ما دوباره به خانه‌ي آنها رفتيم.

بابام تصميم گرفته بود مسئله‌ي جهيزيه را پيش بكشد تا گوشه‌اي از كلاس گذاشتن‌هاي آنها را جواب گفته باشد. تا صحبت‌ها شروع شد، بابام گفت: در رابطه با جهيزيه...

پدر دختر حرفش را قطع كرد: در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.


بابام گفت: در طايفه‌ي ما رسم است. خوبش هم رسم است. شما كه نمي‌خواهيد جهيزيه بدهيد براي چه شيربها مي‌خواهيد؟

- شيربها ربطي به جهيزيه ندارد. پول شيري است كه خانمم دو سال تمام به كام دختري ريخته كه مي‌خواهد تا آخر عمر در خانه‌ي پسر شما بماند. بابام گفت: مگر خانمتان شيرنارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده؟

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي‌خواهد.

بابام گفت: چه بهتر. يك كلفت هم با او بفرستيد خانه‌ي پسرم.

- كلفت را بايد داماد بگيرد. دختر من كه نمي‌تواند آن جا حمالي كند.

‌- حالا كي گفته دخترتان حمالي كند؟ مگر مي‌خواهيد بفرستيدش كارخانه‌ي گچ و سيمان؟ و كفشها طبق معمول پرت شد وسط كوچه!

در مجلس بعد پدر دختر گفت: محل عروسي بايد آبرومند باشد. اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.

بابا گفت: مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي‌دهيد؟ اصلاً مگر ما بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟

كفش‌ها طبق معمول وسط كوچه!

در جلسه بعدی باباي دختر گفت: آقا داماد يك خانه‌ي دربست چهارصد متري بالاي شهر مي‌گيرد.


بابام گفت: زيرزمين خانه‌ي خودم هست. تعميرش مي‌كنم. يك اتاق و آشپزخانه هم مي‌سازم، مي‌شود يك واحد كامل. پدر دختر گفت: ما آبرو داريم، نمي‌شود! يك‌دفعه عمه‌خانم جوش آورد: چه خبرتان است؟ بس كنيد ديگر! مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي‌كنيد؟ اصلاً ما زن نخواستيم! اين دفعه قبل اينكه كفش‌هايمان برود وسط كوچه، مثل بچه‌ي آدم زديم بيرون.

و اين‌طوري شد كه عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم...

يك سال گذشت. يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند. مرد دستش را بالا آورده بود زنگ بزند، اما همين كه مرا ديد دستش را انداخت و با خجالت سلام داد. كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند. لبخندي زدم و گفتم: بفرماييد تو.

پدر دختر گفت: قصد مزاحمت نداشتيم. فقط مي‌خواستم بگويم چرا ديگر تشريف نياورديد؟

گفتم: ما كه همان پارسال حرف‌هايمان را زديم. خودتان ديديد وضعيتمان طوري بود كه نمي‌شد آن همه بريز بپاش كنيم.

پدر دختر لبخندي زد و گفت: كدام بريز و بپاش؟ يك حرفي زده شد، رفت پي كارش. حالا ان‌شاء‌الله كي خدمت برسيم، داماد گُلم؟

من كه مُخم داشت سوت مي‌كشيد،گفتم: راستش شغل من...

- دانشجويي بهترين شغل است. من همه‌جا گفته‌ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.

- هزار تا سكه هم... - شما چرا شوخي‌ آدم را جدي مي‌گيريد؟ من منظورم هزار سكه‌ي بيست و پنج توماني بود.

-ولي دو دانگ خانه؟

-باباجان! منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.

-دو ميليون تومان شيربها؟

- خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن را هم مهمان ما باشيد.

-در مورد جهيزيه...

- اتاق دخترم پر از جهيزيه است. بياييد ببينيد. اگر كم بود، باز هم می‌خرم.

-اما قضيه‌ي آن كلفت...

-آي قربون دهنت! دختر من كلفت شماست. خودم هم نوكر شما هستم، داماد عزيزم! خوش‌تيپ من! وقتي ديدم پدر دختر نمي‌خواهد دست بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم. با خجالت گفتم: شرايطتان خيلي خوب است. اما...

پدر دختر خوشحال گفت: مبارك است ان‌شاء‌الله.

گفتم: حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.

تا اين حرف را زدم دهان پدر و مادر دختر، يك متر باز ماند. پدر دختر گفت: يعني تو... در همين موقع خانمم از پله‌هاي زيرزمين بالا آمد و گفت: از دانشگاه برگشتي، نيم‌كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.

با لبخند گفتم:چشم، چيز ديگري نمي‌خواهي؟

-نه، فقط مواظب خودت باش.

-تو هم همين‌طور. رو كردم به پدر و مادر دختر و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ. و راه افتادم به طرف دانشگاه!